پائولو کوئلیو معتقده رویاها اونقدرها هم دور و دست نیافتنی نیستند و هرکسی که اراده کند و به دنبال رویاهایش برود قطعا روزی به آن خواهد رسید.
کل زندگی گذشته ام را نیم نگاهی می اندازم ببینم آیا هرگز دنبال رویاهایم رفته ام ؟ اگه رفته ام آیا هرگز رسیده ام ؟؟؟ اصلا چه رویاهایی داشته یا دارم؟؟؟
فکرش را که می کنم در طول زندگیم یک رویا بیشتر نداشته ام. رویایی که از وقتی که به یاد دارم با من بوده و هست و خواهد بود. رویایی که همیشه اون دور دورها ایستاده و من هرچی بیشتر به طرفش قدم بر میدارم بر عکس گفته ی کوئلیو بیشتر ازش فاصله می گیرم.
یادمه قدیما وقتی ترک تحصیل کردم از ترک تحصیل اصلا ناراحت نبودم چ
برچسب: رویای,
نویسنده: آناهیتا بختیاری
برچسب: تخیل,
نویسنده: آناهیتا بختیاری
من نمیدونم چرا اغلب مردم با جمعه مشکل دارند. جمعه به این قشنگی و ماهی. خانواده کنار هم و روز استراحت و فرصت کافی برای نق زدن به همسر و اهل خونه. والا بوخدااا
چقدر دلم تنگ شده بود برای این شکلک
شما هم حتما دلتون تنگ شده بود مگه نه؟ منظور از شما خواننده های قدیمی هست البته اگه هنوز از خواننده های قدیمی کسی باشه که اینجا رو می خونه که میدونم اگر هم باشه تعدادشون حالا از تعداد انگشت هم کمتره. همه به دنیای وبلاگ نویسی پشت کردین و رفتین چسبیدین به تلگرام و اینستا ولی یادتون باشه هیچ جای دنیا وبلاگ نمیشه و من هنوز امیدوارم همه تون یه روز توبه کنید و به آغوش پر مهر وبلاگستان برگردین
فریده دونه: ا
برچسب: وبلاگستان,
نویسنده: آناهیتا بختیاری
پدرم که از دنیا رفت ضربه روحی شدیدی خوردم چنان شدید که بعد از بیست و هفت سال هنوز که هنوزه نتونسته ام با رفتنش کنار بیام. شاید دلیلش این بود که اولین باری بود که عزیزی رو از دست می دادم و هنوز با این پاراگراف از داستان زندگی زیاد آشنا نبودم.بعدها مامان رفت و بعد ابی و بعد عمو و عمه و دایی و دختر عمو و دختر دایی و پسر عمو و حسین و بابک و ... اینقدر رفتند و رفتند که من یاد گرفتم زندگی سفری بیش نیست. سفری که قرار هم نیست همه همسفرها تا آخر همراهی مون بکنند .
حالا رسیده ام به درجه ای از صبر و واقع بینی که می تونم در مراسم ختم عزیزانم بشینم و آروم و متین با مهمونها سلام و خداحافظی بکنم مثل همه ا
برچسب: مرگ,
نویسنده: آناهیتا بختیاری
قبلا هم نوشته بودم که سالها قبل وقتی روزی بر حسب اتفاق متوجه توده ای در نقطه ای از بدنم شدم برای دقایقی مرگ را جلوی چشمم دیدم. در اون لحظه ی معلق بین مرگ و زندگی وقتی برای لحظه ای احساس کردم که دارم از زندگی جدا می شوم تنها چیزی که دلتنگش شدم "خاک" بود.
این همیشه برام معماست که چرا در اون لحظه دلتنگ خاک شدم . چرا نگران دلتنگی برای خانواده ام، بچه ام، خانه ام، هیچی و هیچی در اون لحظه نشدم و دل کندن از هیچ چیز برام در اون لحظه سخت نیومد جز جدا شدن از خاک که لحظه ای منو غرق غم و دلتنگی کرد.
شاید در اون لحظه خدا برای لحظه ای چشم بصیرتم را باز کرد که بتونم حقیقت زندگی رو بفهمم. اینکه موقع پر کش
برچسب: خاک,
نویسنده: آناهیتا بختیاری
دیروز فرزانه کارت عروسی دخترش رو آورد. گفت عروست رو هم بیار و پوران و فریبا رو هم دعوت کرده ام.
یادش بخیر من و فریبا و پوران و فرزانه چهار دوست صمیمی تو کوچه قدیمی مون بودیم. چقدر خوش بودیم اونوقتها. اغلب جمع می شدیم خونه یکیمون و هی بگو بخند و حرفهایی که هرگز تموم نمیشد .
پوران کوچکترینمون بود و شیطون ترین. فرزانه کاری بود و فریبا خوشگل و من هم که دفتردار. یعنی هرچی نامه ی عاشقانه و کارهای اداری و تلفنی بود با من بود
اونوقتها که اینجوری نبود هرکی یه گوشی دستش باشه یه گوشی بود تو خونه که اگه بر حسب اتفاق شماره تلفن پسری گیرمون می اومد جمع میشدیم دور همون گوشی و شماره رو می گرفتیم و چند تا ف
یه وقتهایی باید قایقی ساخت و دور شد از هرچه خاک که غریبی می کند با دلت
یه وقتهایی باید مرغ وحشی شدو بر خاست از هرچه بام که می آزارد دلت را
یه وقتهایی میشه حتی فقط کمی کنار کشید و دور ایستاد از هرچه که تو را از خودت دور می کند.
به هر حال باید یاد بگیری یه وقتهایی "باید رفت" همونقدر که یه وقتهایی "باید ماند"
اینروزها از زندگیم راضی تر هستم. دور ایستاده ام از فضاها و روابط مجازی که عین سیاهچالی همه اهل خانه و فامیل را در کامشان فرو می بلعند و وقتی کنار می ایستی تازه متوجه می شوی که همه جا چه خلوت شده و چه غریب و تنها مانده است "زندگی"
یادش بخیر روزهایی که همه جا پر بود از سبد سبد زندگی و ما چه ب
"خیال میکردیم داریم در زمان عبور میکنیم اما زیر چرخهای سیاهش له شدیم"
"سیاست موجسواری است، اما ادبیات یعنی غواصی"
"آخرش همه مان به خودمان بدهکار شدیم"
این جملات قشنگ رو از کتاب "فریدون سه پسر داشت" برداشتم. کتابی که خیلی به آرومی خوندمش چون نیاز داشتم که بیشتر جاها برم سرچ کنم و کمی بیشتر در مورد وقایع بخونم. وقایعی که کم و بیش به یادشان می آورم و لازم بود بیشتر و بهتر به یادشان بیاورم.
نمیدونم چه حکمتیست که هرچی کتاب تاریخی که بخونی فرقی نمی کند معاصر باشد یا قدیمی تر به هر حال به نظر می رسد که همه جای تاریخ کشور من درد می کند و حکایت ها ی تلخ همیشه بوده و هست و حتی خواهد بود و هرچ